(80)نمی خوای یخ بینمون رو بشکنی...
واقعا خسته نباشم...
بعد از چند وقت بی خبری اومدم آخرین پست های دوستامو خوندم
با سلام و بی سلام! یه خط تند تند نوشتم و همین!
نه گفتم کجا بودم نه حرفی نه توضیحی هیچی! خودم میدونم چقده بی مرامی هست این کار...
بگذریم همین جوری که مشغول خوندن بودم
دیدم مامانم جلوی در با یه بسته قرص ایستاده...میگم چیه؟ میگه انگاری سرما خوردی!!!
به خودم اومدم دیدم دارم وبلاگ طوبی رو میخونم...
یه چیزی توی این گلوم گیر کرده بود به مدت خیلی زیاد(تقریبا یک سال!!!)
امشب یه خورده از دستش خلاص شدم...
همین دیگه...منو به خاطر یه دنیا بی معرفتی ببخشید...شاید بشه جبران کرد!
اینم حرفای طوبی نازنین که یه عالمه ازش ممنونم به خاطر احساسات قشنگش...
نازت رو بکشم آشتی میکنی خدای من؟

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۲۳ ساعت 1:59 توسط دلم...
|