(30)حراست...
یه سوالی که همیشه داشتم این بود که چرا بچه ها اینقدر از حراست می ترسن؟؟؟
چرا وقتی فاطی کماندو مرخصی گرفت هم ذوق مرگ شدن
چرا همه از این ناتاشا "حراست رو میگم" می ترسن؟؟؟
یه روز روی حیاط بودیم یهویی دیدم به چشم بر هم زدنی هم غیب شدن
بعد متوجه شدم که فاطی کماندو اومده!!! من خیلی دوسش دارم ،خیلی مهربونه
رفتم جلو بغلش کردم،بوسش کردم،کلی هم با هم حال و احوال کردیم
بعد که برگشتم پیش بچه ها همه دعوام کردن که چرا رفتی پیشش
گفتم خدای من مگه این بنده ی خدا چی کارشون کرده که انقدر...بگذریم
دیروز منو دوستم روی حیاط دانشگاه نشسته بودیمو مثل همیشه می گفتیمو میخندیدم
بعد همین جوری که پا شدیم بریم داخل سالن دانشگاه
یهویی صدایی به گوشم رسید که خانم مجنون!!! برگشتم دیدم ناتاشا هست
گفت هر دوتون بیایین اینجا... یهویی ته دلم خالی شد که خدای من چی شده؟؟؟
میخواد به چیمون گیر بده؟؟؟میخواد چی بگه؟؟؟ یه دو درجه ضربان قلبم رفت بالا
یه جورای خیلی کوچولویی حال دوستای دیگمو درک کردم
یه نگاه به دوستم کردم دیدم که بنده ی خدا از ترس به خودش ر...
رفتیم جلو وقتی رسیدم به حراست دیدم یکی از دخترای خیلی بده دانشگاه اونجا هست
ناتاشا برگشت گفت خوب این دوتا!!! وای دلم هوری ریخت
گفتم میخوان چه گناهی رو به نا حق بندازن گردن ما
همین جوری در حال تعجب بودم که ناتاشا گفت
اینا مگه دختر نیستن چرا مثل تو بهشون گیر نمیدم...چرا آرایش نمی کنن...
چرا تیپ بد نمی زنن... اونم گفت خوب اینا نمیخوان ولی من میخوام ...
اینجا بود که خیالم راحت شد که بله ما به عنوان دوتا از دانشجویان نمونه ی دانشگاه
به حراست دعوت شدیم
اما تجربه ی خوبی بود،خدایی حراست رفتن ترس داره حتی اگه هیچ کار بدی نکرده باشی
...............................................................................................
پ.ن: این چند روزه روزای خیلی بدی بودن برام اما بین این همه بدی یه خبر خیلی خوب
بهم دادن که بدجوری خوشحالم کرد از ته ته دلم برای این دوست عزیز که این خبر خوب رو
بهم داده آرزو می کنم که به همه ی آرزوهاش برسه و همیشه کنار همسرش خوشبخت باشه
پ.ن1: می گما چه خوب میشد که ... هیچی
پ.ن۲: خدا به این پسرای فضول عقل بده
باباهه خسته شده از بس بازی کرده