(28)خاطرات دانشگاه...
بعد از نوشت:فوری=> دوتا از دوستای عزیزم به شکل ناگهانی غیب شدن
خواهشا یا خودشون بگن چی شدن یا یگی بگه که یهویی کجا رفتن
آقای ابراهیم اکبری دیزگاه و خانم آنیموس
......
آنیموس عزیز پیدا شد...یکی آقای دیزگاه رو پیدا کنه لطفا
انگاری ایشون هم پیدا شدن
..............................................................................
ساعات کلاسی که دارم شدیدا پیوسته است! "دیروز ذخیره بازیابی داشتم
استاد واسه توضیح دادن پیوسته و ناپیوسته مثال ساعات کلاسی دانشگاه رو زد
بنده خدا خبر نداشت دانشگاه ما پیوسته نداره"
داشتم میگفتم ...پیوسته است٬ 8 تا 10 کلاس سیستم عامل٬ بقیه را
به صورت پیوسته بیکاریم تا ساعت 3 بعد از ظهر که الکترونیک داریم
اصلا این 5 ساعت مهم نیست شما پیوسته فرض کن
یکی گفت خوب برو خونه !!! یه دفعه رفتم 12 رسیدم خونه
دوباره 1.5 از خونه به طرف دانشگاه راه افتادم!!!
نمیشه دیگه
خوب کتابخانه درست حسابی که نداریم...سالن مطالعه هم درست حسابی نیست...
البته اعتراضی هم نداریم حقمون هست درس میخونیدیم که نیاییم اینجا
بگذریم دلمون خوش بود دانشگاه سایت داره میریم
تحقیقات و پروژه هارو انجام میدیم که اونم نداریم!!!
یه سوال آیا دانشگاهی رو سراغ دارین به هم دانشجو 20مگ بده؟؟؟
یعنی دوتا صفحه باز کنی تموم میشه
حالا بشین تا ماه بعد
ازا این داستانهای غمگین بگذریم
بی خیال
ترم دوم رو کلا در حسرت ترم اول گذروندم...
آخه ترم اولم خیلی خوب بود خیلی خوش گذشت
ما 15 آذر رفتیم سر کلاس فقط 45 روز وقت داشتیم ترم رو تموم کنیم همه چیز mp3 بود...
کلا 60 نفر بودیم که وضعیتمون اینجوری بود
اغلب کلاسامون باهم بود و خیلی mp3 با هم دوست شدیم...
قبل ازاینکه برم دانشگاه طبق گفته ی دوستان حالم از ارتباطات دانشگاهی بهم میخورد
همه میخوان باهم دوستی خصوصی برقرار کنن
اما واسه ما اینجوری نبود هر 60 نفر باهم دوست بودیم...هنوزم هستیم
ولی ترم دومم دقیقا برعکس بود"برای توضیح من بیشتر کلاسام با رشته های دیگه هست
یا کامپیوتری ها یا برقی ها ٬عمومی ها رو که با همه داریم"
خیلی بد بود...
از اینکه برم سر کلاس از اینکه زیر نگاه های این پسرای لعنتی له بشم بدم میومد
از اینکه میشنن پشت سر آدم و کلی چرت و پرت به آدم میگن
و نمیشه جوابشون رو داد بدم میومد
از اینکه همه دخترا واسه اینکه پروژهاشون جور بشه با پسرا .......... بدم میومد
نمیگم من دختر خوبی هستماااااااااااا میگم بدم میومد
اما ترم سوم وای که بگم چقده توپه از لحظه لحظه ی دانشجوییم دارم لذت میبرم
به اتفاقاتی که برام افتاده٬ به اینکه درسام خیلی سخته٬به اینکه از روز اول استرس داشتم٬
...
میتونستم یه آدمی باشم که صبح تا شب به دردو دیوار دانشگاه زل میزنه و گریه میکنه
اما دیدم نه... نباید اینجوری باشم
خدا خواسته که اینجوری بشه پس خوشحالم در حد تیم ملی
"غم و غصه ها رو توی دلم نگه میدارم زیادی هم که شدن
با یکی دوساعت گریه کردن حل میشه"
واییییییییییییی اگه بدونین من و دوستم چقده میخندیم...چقده خوشیم...چقده باهمیم
اخه رشته هامون باهم فرق داره این ترم سه تا درس باهم داریم
بقیه درسامون جداست ولی همیشه باهم هستیم
گاهی وقتا من میمونم تا اون کلاسش تموم بشه گاهی اون
البته من اصولا آدم تک دوستی نیستم"میفهمید چجوریم نمیتونم فقط با یکی باشم
دوست دارم با همه باشم اما شرایط دانشگاه طوریه که نمیشه"
گاهی وقتا انقده میخندیم که گونه هامون درد میگیره...دیروز به دوستم گفتم ما چقدر
به چیزای الکی میخندیم گفت آره ما به ترک دیوار هم میخندیم
اما خیلی خوشم اومده از این شرایط... همه میخوان شبیه ما باشن اما نمیتونن
استاد ذخیرمون خیلی استاد گلی هست خیلی دوست داشتنیه اما بد اخلاقه ،
سر کلاسش خیلی میخندیم ،خیلی هم میترسیم که دعوامون کنه
دیروز توی سالن دانشگاه از خنده داشتیم می ترکیدیم استادمون مارو دید
گفت سر کلاسم که میخندیدید میخواستم بندازمتون بیرون
ولی انگاری شما دوتا کلا اینجوری هستین
اما سر کلاس من یه ذره کمتر بخندین دانشجوها اعتراض نکنن.... آره دیگه مشهور شدیم
به شما هم توصیه میکنم بخندین...من کمتر از شماها غصه ندارم دوستمم همین طور...
اون بابا نداره بعد مامانش هم که باهاش اومده اینجا خیلی اذیتش میکنه
یعنی ما وقتی داریم میرم خونه توی کوچه ی دانشگاه کلی میخندیم
ولی ایستگاه اتوبوس رو که میبینیم یادمون میاد که........
بی خیال اصل اون قسمتی هست که توی دانشگاه هستیم
غصه هاشم میگذره
خیالم راحته دو روز دیگه حسرت این روزا رو نمی خورم
باور کنید شما هم میتونید اینجوری باشیداااااااا
برای توضیح هم بگم ما نه کسیو مسخره میکنیم نه به کسی توهین میکنیم نه هیچی
ما فقط به چیزای ساده وجالب میخندیم
تا حالا هیشکیو هم از خودمون نرنجوندیم تازه خیلی ها رو هم خوشحال کردیم
اگه قرار بود خندهامون تمسخر آمیز باشه
یا از روی جلف بازی اساتید مارو از کلاسشون بیرون میکردن
یا این دوتا لولوی حراستی مارو میخوردن
بعضی ها با یه بار لبخند زدن دعوت میشن به حراست ولی ما نه
پس یه جوری خوش باشین که حراست شمارو نخوره
پ.ن:پستم طولانی شد اما این مدت سرم شلوغه به
جای این روزایی که نمیرسم آپ کنم آپ کردم
پ.ن1:من تازگی ها عاشق وبلاگم شدم
پ.ن2:به شدت وبلاگ دوستام رو هم دوست دارم