(27)در شهر...
گاهی صبحهای خیلی زود که از خونه میرم بیرون...خیابونا خیلی خلوت هست
تقریبا هیشکی نیست و همین باعث میشه آدم به اطرافش خیلی توجه کنه
به اون مامور شهرداری که توی سرما و گرما صبح به این زودی باید بیاد خیابان رو جارو کنه
به اینکه وقتی بهش میگی خسته نباشی...با یه لبخند پر از عشق میگه سلامت باشی که
مطمئنی اینقدر این سلامت باشیدی که گفت از ته دل بود که تا چندروز بیمه ای و هیچیت نمیشه
کنار خیابانهای اصلی همیشه یه عده مرد و زن "تعداد مردها بیشتر" منتظر ایستادن تا سرویس
محل کارشون بیاد دنبالشون...چون تعداد مردها خیلی بیشتر هست بیشتر به اونا توجه کردم
یه جورین...نمیدونم چرا؟؟؟ اصلا همیشه برام سوال هست که چرا اونا تنها منتظر سرویساشون هستن
چرا خانماشان نمیان پیششون وایسن که اینا حوصلشون سر نره...
که پیش خودشون احساس بدی نداشته باشن که خانمم الان راحت خوابیده من برم سر کار!!!
ندیدم که یک کدومشون بخندن...یا با هم حرف بزنن...همه چهرها خواب آلود...همه اخمو...
بابا صبح زوده آدم باید بخنده تا روزش قشنگ بشه...اما انگاری اینا دارن میرن جهنم
یکی گفت اگه تو هم مجبور بودی هر روز صبح زود بری کارخانه بعد تا شب عرق بریزی
بعد همه ی حقوقت خرج کرایه خونه و اینا بشه نمی خندیدی
پس واسه چی زنده ایم ما
تازه
این برادران محترم افغانی...مگه اینا چه فرقی با ما دارن...مگه اینا مهاجرنیستن مگه کارگر نیستن
اگه بدونی صبح ها چقدر خندون هستن...چقدر دارن باهم شوخی میکنن...دنبال هم می دوون
تازه این بنده ی خداها سرویس هم ندارن باید التماس صدتا ماشین بکنن تا یکی اینارا ببره
بعد چرا اونا اینقده خوشحالن جوونای ما غمگین؟؟؟
................................................
پ.ن:راستی میخوام قالبمو عوض کنم ولی وقت نمی کنم ...
اما تا قالبمو عوض نکنم این شعر کنار وبلاگم عوض نمیکنم ببخشید اگه تکراری میشه
چند روز بعد از نوشت: این قالب چطوره؟؟؟
تقریبا هیشکی نیست و همین باعث میشه آدم به اطرافش خیلی توجه کنه
به اون مامور شهرداری که توی سرما و گرما صبح به این زودی باید بیاد خیابان رو جارو کنه
به اینکه وقتی بهش میگی خسته نباشی...با یه لبخند پر از عشق میگه سلامت باشی که
مطمئنی اینقدر این سلامت باشیدی که گفت از ته دل بود که تا چندروز بیمه ای و هیچیت نمیشه
کنار خیابانهای اصلی همیشه یه عده مرد و زن "تعداد مردها بیشتر" منتظر ایستادن تا سرویس
محل کارشون بیاد دنبالشون...چون تعداد مردها خیلی بیشتر هست بیشتر به اونا توجه کردم
یه جورین...نمیدونم چرا؟؟؟ اصلا همیشه برام سوال هست که چرا اونا تنها منتظر سرویساشون هستن
چرا خانماشان نمیان پیششون وایسن که اینا حوصلشون سر نره...
که پیش خودشون احساس بدی نداشته باشن که خانمم الان راحت خوابیده من برم سر کار!!!
ندیدم که یک کدومشون بخندن...یا با هم حرف بزنن...همه چهرها خواب آلود...همه اخمو...
بابا صبح زوده آدم باید بخنده تا روزش قشنگ بشه...اما انگاری اینا دارن میرن جهنم
یکی گفت اگه تو هم مجبور بودی هر روز صبح زود بری کارخانه بعد تا شب عرق بریزی
بعد همه ی حقوقت خرج کرایه خونه و اینا بشه نمی خندیدی
پس واسه چی زنده ایم ما
تازه
این برادران محترم افغانی...مگه اینا چه فرقی با ما دارن...مگه اینا مهاجرنیستن مگه کارگر نیستن
اگه بدونی صبح ها چقدر خندون هستن...چقدر دارن باهم شوخی میکنن...دنبال هم می دوون
تازه این بنده ی خداها سرویس هم ندارن باید التماس صدتا ماشین بکنن تا یکی اینارا ببره
بعد چرا اونا اینقده خوشحالن جوونای ما غمگین؟؟؟
................................................
پ.ن:راستی میخوام قالبمو عوض کنم ولی وقت نمی کنم ...
اما تا قالبمو عوض نکنم این شعر کنار وبلاگم عوض نمیکنم ببخشید اگه تکراری میشه
چند روز بعد از نوشت: این قالب چطوره؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۰۸/۱۱ ساعت 21:45 توسط دلم...
|