چند روز هست میخوام وبمو آپ کنم ولی نمیشه
مینویسم میام ثبتش کنم یاد یه چیز میوفتم حذفش میکنم!
نمیدونم چرا ولی بعضی ها دلشون میخواد آدمو آزار بدن!
بگذریم فقط این چند روز فهمیدم چقدر وبمو دوست دارم! چون چند دفعه تصمیم گرفتم
حذفش کنم ولی نتونستم و نشستم یه عالمه گریه کردم!!!
((برای خودم جالبه که واسه وبم گریه کردم شمارو نمیدونم))
بگذریم
نتیجه های کاردانی به کارشناسی اومد! منم مثلا کنکور داده بودم!
یادش به خیر امتحان 5شنبه بود من فکر میکردم جمعه هست! شانس آوردم!
سر جلسه کنکور یه دوست قدیمی رو دیدم اون مراقب بود.
من هنوزم مثل قدیما از دیدنش یه عالمه خوشحال شدم!
کل امتحان داشتم خاطراتمو مرور میکردم!
وای چقدر به این در و اون در زدیم دبیرستان باهم باشیم و نشد!
چقدر دوستش داشتم چقدر یهویی بی معرفت شد!
بسکتبال!چه تیمی!!!
پ.ن:فعلا مجاز شدم تا بعد چی پیش بیاد(تشکر بی نهایت از خدای خوبم)
پ.ن1:فرض کن از دست خدای خودت عصبانی بشی!که چرا باهات حرف نمیزنه
چرا بهت نمیگه که چی کار کنی؟ خسته بشی از این همه استرس...
دلنگرانی ... ترس...نمیدونم همه ی احساس های بد!!!
بعد ازش بخوای یه جوری باهات حرف بزنه!
بعد بخوابی!!!صبح پا شی همین جوری توی خواب و بیداری
اون استرس ها و فکرهای بد بیان سراغت یهویی یاد خواب دیشب میوفتی
ااااااااااااااااااااااا عجب خوابی دیدما! یهویی دلت آروم میشه!عجب آرامشی داشت!
یه عالمه ممنونم ازت
البته امیدوارم درست فهمیده باشمش!(عاشق اینم که خودمو به چیزای کوچولو امیدوار کنم)